6 دقیقه
داستان برنامه نویس Dylan Araps : من به کشاورزی روی آوردم
نام من دیلن آرپس است. قبلاً مهندس نرمافزار بودم و بیشتر به خاطر فعالیتهایم در حوزهٔ نرمافزارهای متنباز، از جمله Neofetch، Pywal، KISS Linux و Pure Bash Bible شناخته می شدم.
در سال ۲۰۲۱، بدون هیچ توضیحی و بدون اینکه به کسی چیزی بگویم، از اینترنت ناپدید شدم. از آن زمان استفادهام از اینترنت کاملاً به حالت «فقط خواندن» درآمد.
در سال ۲۰۲۴، برای مدت کوتاهی بازگشتم تا به دنیا بگویم که بازنشسته شدهام و «به کشاورزی روی آوردهام». مبهم بودن این پیام و شرایط عجیب و غریب پیرامون آن، سر و صدای زیادی به پا کرد. هر روز پیش نمیآید کسی یک شغل راحت و فکری را رها کند و ناگهان تصمیم بگیرد در فضای باز و با جسم و دستهای خودش کار کند.
خواندن نظریههایی که مردم دربارهٔ این اتفاق میساختند برایم جالب بود؛ از رانندگی تراکتور در زمینهای کشاورزی عظیم گرفته تا اینکه در کلبهای در دل جنگل، شبیه تد کازینسکی، گوشهنشین شدهام.
امروز دوباره به اینترنت برگشتهام تا داستانم را تعریف کنم و از راهاندازی WILD.gr خبر بدهم.
نزدیک به یک دهه، بیشتر ساعات بیداریام را در حالت نشسته و خیره به صفحهٔ نمایش میگذراندم. به خاطر سختکوشی، پاسخگویی سریع به پیامها و تعداد بیشمار پروژههایم تحسین میشدم و مردم فکر میکردند نوعی جادوگر هستم.
مردم کاری را که انجام میدادم دوست داشتند و من هم میخواستم آنها را راضی کنم. دنبال کردن توجه و تحسین باعث شد پروژههایم روزبهروز پیچیدهتر و بزرگتر شوند. نگهداری از آنها و همزمان حفظ تصویر «جادوگر» بودن، کمکم دشوارتر و دشوارتر شد.
این وضعیت مرا خسته و فرسوده کرد. قوز کرده بودم، دستوپاهایم لاغر و نحیف شده بود، آمادگی جسمانی نداشتم و دائماً درد میکشیدم. سالها سیگار کشیدن باعث شده بود سرفهای مزمن داشته باشم و مشکلات دیگری هم پیدا کرده بودم.
برای خواب از مواد مختلف سوءاستفاده میکردم و برای بیدار ماندن و کار کردن هم به چیزهای دیگری متوسل میشدم. حتی نمیتوانستم بیشتر از چند ثانیه فعالیت بدنی داشته باشم، چون نفس کم میآوردم. رژیم غذاییام هم چیزی نبود جز گوشت، سیبزمینی، غذای ناسالم و تقریباً هیچ چیز دیگر.
همهچیز اطرافم از شدت بیتوجهی در حال فرسوده شدن بود و هرچه زندگیام بدتر میشد، بیشتر و عمیقتر خودم را در کارم غرق میکردم.
در نهایت، همهچیز به نقطهٔ شکست رسید و دچار فرسودگی شغلی شدم.
این دیگر صرفاً مسئلهٔ این نبود که «کمی استراحت لازم دارم». بهبود پیدا میکردم، دوباره به کار برمیگشتم و مدت کوتاهی بعد دوباره فرسوده میشدم. این چرخه ادامه پیدا کرد و هر بار شدیدتر از قبل شد، تا جایی که دیگر نتوانستم کار کنم.
ساعتهای زیادی پشت کامپیوتر مینشستم و قادر نبودم حتی چیزی روی صفحه بنویسم. مغزم دیگر از کار افتاده بود.
همهٔ اینها در نهایت به یک بحران وجودی منجر شد؛ جایی که از خودم پرسیدم:
«دارم با زندگیام چه کار میکنم؟»
جوابی که به آن رسیدم این بود: تمام کاری که روزبهروز و سالبهسال انجام میدادم، این بود که باعث شوم چراغهای روی یک صفحهٔ نمایش کمی متفاوت روشن شوند؛ و در این مسیر داشتم خودم را میکشتم تا بتوانم این کار را هرچه مؤثرتر و کارآمدتر انجام دهم.
دیگر قادر به کار کردن نبودم. بنابراین متوقف شدم و همهٔ تلاشهایم را کنار گذاشتم.
دلیل ناپدید شدنم از اینترنت همین بود.
وقتی زندگی نشانههایی به تو میدهد که باید تغییر کنی، بهتر است زودتر گوش بدهی تا دیرتر. اگر این نشانهها را برای مدت طولانی نادیده بگیری، زندگی بالاخره مجبورت میکند تغییر کنی؛ و وقتی این تغییر به اجبار اتفاق بیفتد، معمولاً در بدترین زمان ممکن و همراه با درد فراوان خواهد بود.
با متوقف شدن کار، خلأ عظیمی در زندگیام ایجاد شد. بدون آن ۱۶ ساعت یا بیشتر کار روزانه و غرق شدن در کدنویسی، نمیدانستم باید با زندگیام چه کنم.
در نهایت به کتاب خواندن روی آوردم و برای خودم یک کیندل خریدم. آن را جیلبریک کردم، پرش کردم از کتابهای الکترونیکیِ مالکیت عمومی و تمام وقتم را صرف مطالعه کردم.
پیش از آن چندان اهل کتاب خواندن نبودم و حالا ناگهان تمام جهان ادبیات برای انتخاب پیش رویم قرار داشت.
هر چیزی که میخواندم به کتاب مقدس اشارهای میکرد؛ چیزی که تا آن زمان هرگز نخوانده بودم و اساساً هیچ آشناییای با آن نداشتم.
این اشارهها مدام تکرار میشدند و در نهایت تصمیم گرفتم با تمام وجود وارد این موضوع شوم و کتاب مقدس را بخوانم.
نسخهٔ شاه جیمز (King James Version) کتاب مقدس را روی کیندلم گذاشتم و طی چند ماه، آن را از ابتدا تا انتها خواندم.
در آن زمان خودم را آتئیست نمیدانستم. واژهٔ آگنوستیک هم برای توصیفم درست نبود. نه اینکه به وجود خدا باور داشتم یا نداشتم؛ حقیقت این بود که اصلاً تا آن زمان به این موضوع فکر نکرده بودم.
به جای اینکه پاسخی داشته باشم، اساساً خودِ سؤال وجود نداشت.
کتاب مقدس را تمام کردم.
چیزی در آن بود که به شکلی عمیق با من ارتباط برقرار کرد؛ چیزی که هیچچیز دیگری تا آن زمان نتوانسته بود.
انگار آینهای مقابلم گذاشته بودند و برای نخستین بار خودم را بهوضوح دیدم.
با پیدا کردن خدا، فهمیدم چقدر از مسیر درست و باریک زندگی دور شده بودم.
از نظر ذهنی ضعیف، غرق در گناه، اسیر امیال جسمانی و هوسهای زودگذر بودم. زندگیای که داشتم فقط میتوانست به یک جا ختم شود: جادهٔ عریضی که در کنار دروغگوها، دزدها، زناکاران، قاتلان و فریبکاران قرار داشت؛ چون خود من هم یکی از آنها بودم.
دیگر گمگشته نبودم و حالا هدف تازهای در زندگی داشتم. بنابراین تصمیم گرفتم به همان مسیر باریک و درست بازگردم.
میدانستم چگونه به اینجا رسیدهام و میدانستم باید به کجا بروم. پس شروع کردم به تغییر زندگیام.
طی سه سال بعد، به آدم دیگری تبدیل شدم.
یکییکی، تمام عادتها و وابستگیهای ناسالمی را که گرفتارشان بودم، یکباره کنار گذاشتم: الکل، تنباکو، ماریجوانا، کافئین، شکر، پورنوگرافی، خودارضایی، بازیهای ویدئویی و غذاهای فرآوریشده.
برای نخستین بار در زندگیام توانستم کنترل خودم را به دست بگیرم.
به دلایل معنوی، اخلاقی و سلامتی، تصمیم گرفتم تمام محصولات حیوانی ــ گوشت، ماهی، لبنیات، تخممرغ و غیره ــ را از رژیم غذاییام حذف کنم و در عوض به رژیم غذایی اجداد بزرگم روی بیاورم:
گیاهان؛ محلی، فصلی و کامل.
از اینکه فقط سیبزمینی میخوردم، رسیدم به اینکه همهچیز میخوردم. برای اولین بار انجیر خوردم و بعد تصمیم گرفتم تمام سالهایی را که بدون خوردن انجیر گذرانده بودم، جبران کنم!
در خانه شروع کردم به تمرین کالیستنیکس، یوگا و دویدن با پای برهنه ــ واقعاً با پای برهنه، بدون کفش.
کمکم تمام مشکلات وضعیتی بدن و عدم تعادلهای عضلانیای را که طی سالها ایجاد شده بود، اصلاح کردم.
نشاط و توان زندگیام را دوباره به دست آوردم.
در نتیجه، چرخهٔ خواب و بیداریام، سرفهٔ مزمن، سردردها و سایر مشکلاتم برطرف شدند و دیگر احساس نمیکردم مثل یک پیرمرد هستم.
تنها چیزی که باقی مانده بود این بود که تصمیم بگیرم با زندگیام چه کنم.
از دیدگاه معنوی، تنها دو مسیر شغلی وجود دارد که انسان میتواند انتخاب کند:
کشاورز یا صنعتگر.
هر مسیر دیگری، بهناچار مستلزم انجام کار شرورانه است یا در اصل بیمعناست.
من مسیر کشاورزی را انتخاب کردم و دقیقتر بگویم، «کشاورزی طبیعی» را.
بعد از اینکه سالها مثل یک خونآشام زندگی کرده بودم، نیاز داشتم بیرون از خانه، زیر نور خورشید و با دستهایم کار کنم.
من و خانوادهام ــ برادرم، مادرم و مادربزرگم ــ تصمیم گرفتیم زمینی تهیه کنیم و این مسیر تازه را با هم آغاز کنیم.
در روستای آمفیتیا (Amphithea)، در جزیرهٔ یونانی اوبیا (Euboea)، یک ملک کوچک، متروکه و رهاشده پیدا کردیم که یک خانه، تاکستان و درختان زیتون داشت.
(راستی، در سال ۲۰۱۸ من و خانوادهام از استرالیا به یونان نقل مکان کردیم.)
نام این پروژه را WILD گذاشتیم و اینگونه زندگی جدیدمان بهعنوان کشاورز آغاز شد.
وقتی در آن پیام گفتم «به کشاورزی روی آوردهام»، منظورم همین بود.
من در ۱۰۰ ایکر زمین ذرت و سویا نمیکارم و آن را با رانداپ و مواد سمی دیگر سمپاشی نمیکنم.
و نه، هیچ مانیفستی علیه نظام موجود از داخل یک کلبه در جنگل ننوشتهام.
فقط من هستم و خانوادهام، در یک روستای آرام و خوابآلود یونانی، که در حال تولید غذای طبیعی و زندگی مطابق با طبیعت هستیم.
به WILD خوش آمدید.
— دیلن آرپس